روزبه
دلش می خواست تا برای دیگران کاری بکند اما نمی دانست چگونه؟ سرش پایین بود و فکر می کرد صدای کودکی او را به خود آورد : یک نفر مرا کمک کند چشمهایم نمی بیند کمکم کنید نگاهی کرد کودک نابینا دستش را به دیوار خانه ای گرفته بود و گریه می کرد جلو رفت آرام چشم هایش را به کودک داد کودک از خوشحالی می گریست دوباره به راه افتاد به نهر آبی رسید مرد ماهیگیری را دید که دست نداشت از بی دستی اش شکایت می کرد و اینکه دیگر نمی تواند برای خانواده اش تامین معاش کند آهسته جلو رفت و دست راستش را به مرد ماهیگیر داد دوباره به راه افتاد هنوز خیلی دور نشده بود صدای گریه زنی توجه اش را جلب کرد زن فریاد می زد : قلب فرزندم نمی تپد خدایا کمکم کن آرام جلو رفت دست برد و قلبش را از قفسه سینه اش بیرون آورد و ... دیگر راه نمی رفت بی قرار نبود اگرچه چشمی برای دیدن نداشت و دستی برای دعا کردن و حتی قلبی برای تپیدن اما آرام بود آرام آرام ...

| قالب ساز وبلاگ پیچک دات نت |

